اشعار با مضمون گل و نوگل
نو گلی پرورده بودم خاک از دستم ربود
آن چنان در برگرفت گویی که در عالم نبود
سالها زحمت کشیدم تا گلم پرورده شد
ناگهان پیک اجل آن غنچه را از من ربود
سالها رنج کشیدم که گلی پروردم
باد پاییز به ناگه زد و گل پرپر شد
گل پرپر شدهام از چه برفتی ز برم
که ز هجران تو هر دم دل ما مضطر شد
گلی بودم در ایام جوانی
جوان بودم نکردم زندگانی
گلی بودم که وقت چیدنم بود
جوان بودم چه وقت مردنم بود
پر پاکدل خوب و نکومنظر من
مانده بر خاک رهش خیره دوچشم تر من
نازنینى که به پاکی نه کم از شبنم بود
عمر او نیز دریغا که چو شبنم کم بود
اشعار برای فرزند پسر
افسوس که زیبا پسرم تاج سرم رفت
امید و چراغ دل و نور بصرم رفت
زد آتش سوزان اجل بر گل عمرم
ناگاه از این باغ گل نوثمرم رفت
آتش هجران تو همچون سپندم میکند
پر ز ناله همچو نی بند بندم میکند
داغ سنگینی که بر دل دارم از هجران تو
تا قیامت بر غم تو پای بندم میکند
عزیز خفته در خاکم گل باغ دلم بودی
درخشان گوهر پاکم چراغ محفلم بودی
کجا یابم دگر چون تو اگر گرد جهان گردم
تو را ای نازنین پسر که یار و همدمم بودی
نوگلم رفته و داغش به دل مادر ماند
حسرت دیدن رویش به دل خواهر ماند
تو که تنها پسر و یاور مادر بودی
از چه رو بار غمت بر کمر همسر ماند
اشعار سوزناک برای فرزند پسر
پسرم مرگ تو داغیست که تا آخر عمر
به دلم جایگزین گشته و بیرون نرود
آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع
دل نمیخواست تو را دست خدا بسپارد
ای که اندر جمع ما چون ماه تابان رفتهای
گوهر ارزنده بودی و چه ارزان رفتهای
دیگر اندر جمع ما شادی نمیگنجد دریغ
از میان دوستدارانت شتابان رفتهای
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین
اشعار برای فرزند دختر
از دست من ای چرخ گرفتی دخترم را
لعنت به جفای تو شکستی کمرم را
افسوس که روی مه او سیر ندیدم
بر خاک فکندی چه زیبا قمرم را
مه دو هفته من سر ز خواب ناز برآر
قد چو سرو مرا از غمت کمان کردی
فلک آخر ربودی گوهر یکدانه ما را
بگو بر ما چرا بردی تو آن دردانه ما را
ندانم از چه رو کردی شعار خویش گل چیدن
گل ما را چیدی و برهم زدی گلخانه ما را
اشعار کوتاه و دوبیتی
ای سفر کرده به معراج روانت شاد باش
روح تو در کنف رحمت حق آزاد است
مهر تو نور و صفا بود به کاشانه ما
هر زمان عزت و پیمان تو ما را یاد است
تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
آهسته ز دوری تو فریاد کنم
وقت است که دست از این دهان بردارم
از دست غمت هزار بیداد کنم
ای چرخ و فلک خرابی از کینه توست
بیدادگری شیوه دیرینه توست
ای خاک اگر سینه تو را بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه توست
آفتابی در جهان تابید رفت
عمر کوتاهش جهان دید و رفت
هیچ کس از دست او رنجش نداشت
از چه رو از دست ما رنجید و رفت
اشعار با مضمون دلتنگی و فراق
در سوگ توام ناله ز عیوق گذر کرد
داغ تو دل سوخته را سوختهتر کرد
آهی که به یادت ز دل زار برآمد
از کوه گذر کرد و بر افلاک اثر کرد
باورم نیست که دیگر نشنوم آوای تو
یا نبینم روی ماه و قامت رعناى تو
سالها سنگ صبورم بودی و همصحبتم
بیتو رنگ یأس دارد منزل و مأواى تو
ز داغت روز و شب با دیده خونبار مینالم
به ناکامی تو با آه آتشبار مینالم
تماشا میکنم ای نازنین عکس جمالت را
به یادت اشک میریزم دمادم زار مینالم
سایهاش همچون پناهی بود رفت
شانههایش تکیهگاهی بود رفت
شادی ما بود دیدار رخش
شادی ما یک نگاهی بود رفت
اشعار جدیدتر و کمتر تکرار شده
جوان رفتم ز دنیا با هزاران آرزو بر دل
به زیر خاک کردم با دو صد اندوه غم منزل
گذر آرید اگر بر خاک من از راه غمخواری
به الحمدی مرا یاد آورید ای محرمان دل
ماندهایم دل شکسته و با درد ساختهایم
بیتو ز خود گریخته در خود گداختهایم
با هر نفس نشسته و درهم شکستهایم
مانند اشک حسرت خود رنگ باختهایم
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیدهام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند پاش نهید
دیوانه دل است پای در بند چه سود
اشعار بلندتر و کاملتر
ای مادر غمدیده نداری خبر از من
کز گردش ایام چه آمد بر سر من
من تازه جوان بودم و اندر چمن حسن
نشکفته فرو ریخت همه بال و پر من
ای دوستان بگویید آرام جان من کو
راحت فزای هر کس محنت سرای من کو
هر کس به خانمانی دارند مهربانی
من مهربان ندارم نامهربان من کو
اشعار با مضامین مذهبی و روحانی
ای سفر کرده به معراج روانت شاد باش
روح تو در کنف رحمت حق آزاد است
مهر تو نور و صفا بود به کاشانه ما
هر زمان عزت و پیمان تو ما را یاد است
چون نامه عمر ما به هم پیچیدند
بردند به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه کس گناه ما بود ولی
ما را به ولایت علی بخشیدند
پاک جان آمد به گیتی پاک ماند و پاک رفت
بار خود بربست از این خاک تیره دل برید
ای جوانمردان جوانمردی دگر در خاک رفت
گوهری پاک از زمین بر جانب افلاک رفت